عدالت ترمیمی و استعمار؛ چالش های جبران خسارت های تاریخی استعمار
نظام حقوقی بینالمللی در مواجهه با پیامدهای ساختاری، اقتصادی و فرهنگی سدههای متمادی استعمار و بردهداری، با چالشی هنجاری مواجه است. اگرچه فرآیند استعمارزدایی رسمی در دهههای میانی قرن بیستم به استقلال سیاسی صوری بسیاری از ملل انجامید، اما نابرابریهای انباشتهشده، غارت داراییهای فرهنگی و آسیبهای اجتماعی عمیق ناشی از استثمار نظاممند، همچنان بهعنوان واقعیتهایی عینی در ساختار معاصر جنوب جهانی بازتولید میشوند. هسته مرکزی این چالش، در ناتوانی قواعد سنتی حقوق بینالملل جهت تدوین چارچوبی منسجم بهمنظور جبران خسارتهای تاریخی نهفته است. نظام حقوقی حاکم بر مسئولیت بینالمللی دولت که ریشه در اصول تدوینشده توسط قدرتهای استعماری پیشین دارد، متمایل به محدود ساختن موضوع جبران خسارت به تخلفات دوجانبه، ملموس و معاصر است. این رویکرد تقلیلگرایانه، آسیبهای ساختاری استعمار را از قلمرو ارزیابیهای حقوقی خارج میسازد. اهمیت حقوقی و عملی این موضوع با عنایت به پویاییهای دیپلماتیک معاصر، بهویژه مساعی ائتلافی کشورهای حوزه کارائیب و اتحادیه آفریقا، افزایش یافته است. بااینحال، احراز مسئولیت تاریخی و جبران خسارات عهد استعمار همواره با موانع مستحکمی نظیر دکترینهای حقوقی مختلف و اصل عدم عطفبهماسبق شدن قوانین مواجه است. فقدان یک رژیم معاهداتی جامع و چندجانبه جهت انتقال فرآیند استعمارزدایی از ساحت نمادین به ساحت مادی و عدالت ترمیمی، به پیدایش خلأ هنجاری عمیقی انجامیده است. برایناساس، مسئله محوری حقوقی آن است که چگونه میتوان با فرا رفتن از ساختار صلب قواعد سنتی مسئولیت دولت، به رژیم معاهداتی و جامعی دست یافت که از طریق پیوند میان عدالت ترمیمی و تحولی، موانع زمانی و هنجاری را در مسیر جبران خسارتهای تاریخی استعمار مرتفع سازد؟
برای مطالعه متن کامل این یادداشت به اینجا مراجعه کنید...
نظر دهید